نئورئالیسم سینمای ایتالیا فقط یک «سبک فیلمسازی» نبود؛ یک واکنش عصبی و مستقیم به فروپاشی اخلاقی و مادی اروپا بعد از جنگ جهانی دوم بود. اگر بخواهیم بیرحمانه ساده کنیم: سینما از استودیوهای مصنوعی بیرون آمد و رفت وسط خیابانهای ویران، با آدمهای واقعی، گرسنگی واقعی، و امیدی که اغلب فقط در حد یک توهم باقی میماند. زمینه تاریخی بعد از سقوط فاشیسم و پایان جنگ، ایتالیا با فقر گسترده، بیکاری و نابودی زیرساختها روبهرو شد. سینمای رسمی دوره موسولینی (که پر از فیلمهای تبلیغاتی و استودیویی بود) دیگر قابل دفاع نبود. در این خلأ، نسل جدیدی از فیلمسازها تصمیم گرفتند به جای «تخیلِ کنترلشده»، «واقعیتِ کنترلنشده» را ثبت کنند. نتیجه شد: نئورئالیسم. ویژگیهای اصلی نئورئالیسم این جریان چند ستون مهم داشت:
فیلمبرداری در لوکیشن واقعی (خیابان، خرابه، خانههای واقعی)
استفاده از بازیگران غیرحرفهای
روایتهای ساده اما سنگین (زندگی روزمره فقرا)
پایانهای اغلب تلخ یا بدون قطعیت
تمرکز روی طبقه کارگر، کودکان، بیکاران، بازماندگان جنگ
نکته مهم: نئورئالیسم قرار نبود «زیبا» باشد؛ قرار بود «صادق» باشد، حتی اگر این صداقت آزاردهنده بود. کارگردانهای کلیدی Roberto Rossellini او را معمولاً نقطه آغاز نئورئالیسم میدانند. فیلمهایی مثل Rome, Open City (1945) و Paisà (1946) عملاً زبان جدیدی برای سینما ساختند. روسلینی کمتر دنبال داستان کلاسیک بود؛ بیشتر دنبال «لحظههای خام انسانی» بود. دوربینش شبیه یک شاهد بیطرف عمل میکرد، نه یک قصهگو. نکته مهم: کار او هنوز هم مستند-داستانی محسوب میشود و مرز این دو را عمداً محو میکند. Vittorio De Sica شاید انسانیترین چهره نئورئالیسم. فیلمهایی مثل:
Bicycle Thieves (1948)
Umberto D. (1952)
دِ سیکا برخلاف روسلینی، به شدت روی احساسات انسانی و تراژدیهای کوچک تمرکز داشت. اگر روسلینی «تاریخ» را نشان میدهد، دِ سیکا «زندگی خردشده فرد» را نشان میدهد. Bicycle Thieves یکی از خالصترین نمونههای سینمای نئورئالیستی است: یک مرد، یک دوچرخه، و سقوط کامل امید اجتماعی. Luchino Visconti ویسکونتی یک تناقض جالب است: اشرافزادهای مارکسیست. فیلم Ossessione (1943) که خیلیها آن را پیشنئورئالیستی میدانند، یکی از اولین تلاشها برای شکستن سینمای استودیویی بود. او بعدها به سمت آثار پیچیدهتر و تاریخی رفت، اما نقش اولیهاش در شکلگیری این جریان جدی است. گسترش و تغییر مسیر بعد از اوج نئورئالیسم (تقریباً 1945 تا اوایل دهه 50)، این جریان به تدریج فروپاشید. چرا؟
ایتالیا از بحران شدید خارج شد
سینما دوباره پولدار شد
مخاطب از تلخی مداوم خسته شد
و مهمتر: خود فیلمسازها مسیرشان را تغییر دادند
در اینجا یک استثنا مهم وجود دارد:
برخی فیلمهای بعدی مثل آثار اولیه Federico Fellini (مثلاً La Strada) هنوز رگههایی از نئورئالیسم دارند، اما به سمت سوررئالیسم و ذهنیت شخصی حرکت میکنند. اینجا نئورئالیسم دیگر «واقعیت بیرونی» نیست، بلکه تبدیل به «واقعیت درونی» میشود. تناقض مهم نئورئالیسم یک نکته که کمتر صادقانه گفته میشود: نئورئالیسم در ظاهر ضدزیباسازی بود، اما در عمل:
فقر را قاببندی زیباییشناسانه کرد
رنج را تبدیل به اثر هنری قابل فروش کرد
و به سرعت وارد جشنوارههای بینالمللی شد
این تناقض همیشه وجود دارد: آیا این سینما واقعیت را نشان میدهد یا آن را «قابل مصرف» میکند؟ تأثیر جهانی نئورئالیسم مستقیم روی موجهای بعدی اثر گذاشت:
موج نو فرانسه
سینمای اجتماعی بریتانیا
سینمای ایران در دهه 40 تا 60
و حتی سینمای مستقل آمریکا